قطعاُ روزي
صدايم را خواهي شنيد.
روزي که
نه صدا اهميت دارد نه روز
.....!
مثل باران های بی اجازه...
وقت و بی وقت در هوایم پراکنده ای...
و من بی هوا...
ناگهان خیسم از تو.... !!!

این روزها که می گذرد
ریشه های تو در من عمیق تر می شود!!
آنقدر اشک به پای تمنای تو ریخته ام
که محال است بتوانی
پا بیرون بکشی از خاک خیس من...!!
آن چنان که تو مرا گرفتار می کنی
من نیز تمام ترا
در کام می کشم...!!
سينا ميگويد : 
مرا از تو
ترا از من
گریزی نیست!!!!!
ای نابترین ترانه من
که روزی هزار بار می سرایمت
و باز شباهنگام
هزار غزل می جوشد از انگشتان بیتابم که ترا بهانه می گیرند
ای زیباترین پاداش صبوریم
که هر روز هزار بار متولد می شوم در انتظار آمدنت
دوستت دارم
كنارم گذاشتي
كه تلخم كني...؟!
شرابي شدم ناب
حالا خماري ام را بكش
تا آخرش بخون
نیمه شب آواره و بی حس و حال
در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال
دل به یاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دو ماهی می گذشت
یک دو ماه از عمر رفت و برنگشت
دل به یاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی ، آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او
همنشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دل بستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بی خبر
دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دم ساز شد
گفتگو ها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پابرجاست دل
گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو ذورق بان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست می دارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیبایی ات مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
خوبی او شهره ی آفاق بود
در نجابت در نکوهی طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی نهاد
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون و عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر نا گاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است
خصم جان و تشنه ی خون من است
بخت بد وین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ی او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت ، فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل نبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است
من میرم اما با دل خون و پریشون
با قصه های تلخ وبارنج
فراون
با کوله باری از غم
روزای رفته
با خاطرات تلخ از خاطر نرفته
ای کاش میرفتم
نه حالا که شکستم
حالا که حتی از خودم
بیزار و خسته ام
حیف از دل من
از جوونی
از گذشته
از روز و شب هايی
که رفته برنگشته
حیف از یه عمری عاشقانه
دل سپردن
عمری فریب وعده های پوچ رو خوردن
من میرم اما با دلی خون
و پریشون
با قصه های تلخ و بارنج
فراون
ای کاش میرفتم
نه حالا که شکستم
حالا که حتی از خودم
بیزار و خسته ام
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
موندم از کجا شروع شد که تو رو دوباره دیدم
هنوز از راه نرسیده ته قسمون رسیدم
يكي جز من تو دلت بود واسه اين بود برنگشتم
وقتي لبخندتو ديدم حتي از
خودم گذشتم
اين فداكاري من رو ديگه جز من كي ميدونه
جز توئي كه خوبيامو ديگه يادت نميمونه
شايد اصلا ديگه يادت بره كه مثل قديم جون مني
ولي
يادت نره خوشبختي الآنتو مديون مني
وقتي محتاج تو بودم تو فداكاري نكردي
حال و روز منو ديدي اما باز كاري نكردي
شونه خالي كردي از من با هزار
عذر و بهونه
درد و دل كردم دوباره با در و ديوار خونه

برای دیدنم بشتاب
که نوشدارو اثر ندارد بعدا
گو بگو که نگاهت، ز من چه می خواهد؟
لبان غرق گناهت، ز من چه می خواهد؟
سرود گنگ نگاهت، چه خواهشی دارد؟
بگو که چشم سیاهت، ز من چه می خواهد؟
خجالت نکش بگو دیگه
آمدنت را خوب یادم نیست
بی صدا آمدی، بی آنکه من بدانم
وبی اجازه ماندی، بی آنکه من بخواهم
اما اکنون که با ذره ذره وجودم ماندنت را تمنا میکنم
قصد سفر کردی؟!
تو ای مهمان ناخوانده قلبم، بمان
بمان که ماندنت را سخت دوست دارم...
التماس ماندن است
که قلبم را از رگهای معجزه حلق آویز کرده است
در قهوه چشمانت
رویایی است که بر ناقوس تنم می لرزد
و دود می شود از سر انگشتان خیالم
خسته ام و کسی نقشی نمی زند از طرح نگاهت
شاید فراموشت شدم شاید دلت تنگه برام
شاید بیداری مثل من به فکر اون خاطره ها
شاید توهم شب که میشه میری به سمت جاده ها
بگو تو هم خسته شدی مثل من از فاصله ها
با هرقدم برداشتنت فاصله بینمون نشست
لحظه ای که بستی درو شنیدی قلبم شکست
یادت بیاد که من کی ام همون که میمیره برات
همونی که دل نداره برگی بیفته سر رات
نمیتونم دورت کنم لحظه ای از تو رویاهام
تو مثل خالکوبی شدی تو تک تک خاطره هام
از کی داری تو دور می شی از من که میمیرم برات
از منی که دل ندارم برگی بیفته سررات
بگو من از کی بگیرم حتی یه بار سراغتو
دارم حسودی میکنم به آینه ی اتاق تو
عاشق آیینه بودم هر روز تورو می دیدمت
کاشکی هنوز داشتمتو هر لحظه می بوسیدمت...
کنار تمام افتخاراتم جای تو خالیست
اما
دیگه خیالی نیست
کاش همان لحظه که تقدیم تو شد هستی من
میسپردم که مواظب باشی
جنس این جام پر از عشق بلور است
مبادا که بازیچه شود
میشکند....
مردان بزرگ همچون کوه اند
که هر چه از آن ها
دورتر می شویم
عظمت آن ها
بیشتر آشکار می گردد
اومدم دربدر ناز چشات شم تو نذاشتی
اومدم قربونی بهونه هات شم تو نذاشتی
تو نخواستی منو از این همه تنهایی بگیری
از خدا سراغمو با عشق رویایی بگیری
من میخواستم واسه تو آسون بمیرم
واسه تو ماهو از آسمون بگیرم
رفتی و بار سفر از این دل دیوونه بستی
دل من نه آخ دل آینه و شمدونو شکستی
می تونستی واسه من نفس نفس یه همزبون شی
می تونستی یه پری تو خواب این بی آسمون شی
اما نمی دونم چرا نخواستی ..............
و ناخدای عشقی ، من ساحلی غریبم / لنگر بزن مسافر ، من خاک هر رفیقم . . .
.
.
مثل ایرانسل خرابتم
مثل ۹۱۹ همراهتم
مثل ۹۱۲ رفیق با کلاستم !
.
.
بچه که بودیم دل درد ها را به یک زبان ناله میکردیم ، همه میفهمیدند
بزرگ که شدیم درد دل ها را به صد زبان میگوئیم ، کسی نمیفهمد . . .
عشقبازی به همین آسانی است...
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کارهمواره باران با دشت
برف با قله کوه
رود با ریشه بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه ای با آهو،برکه ای با مهتاب
و نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
وشب و روز و طبیعت با ما
عشقبازی به همین آسانی است...
شاعری با کلماتی شیرین
دست آرام و نوازش بخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
وچراغ شب یلدای کسی با شمعی
و دل آرام و تسلا
و مسیحای کسی یا جمعی
عشقبازی به همین آسانی است...
که دلی را بخری
بفروشی مهری
شادمانی را حراج کنی
رنج ها را تخفیف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
وبپیچی همه را لای حریر احساس
گره عشق به آنها بزنی
مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند
عشقبازی به همین آسانی است...
هر که با پیش سلامی در اول صبح
هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری
هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی
نمک خنده بر چهره در لحظه کار
عرضه سالم کالای ارزان به همه
لقمه ی نان گوارایی از راه حلال
و خداحافظی شادی در آخر روز
و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا
و رکوعی و سجودی با نیت شکر
عشقبازی به همین آسانی است...
تو یه جوابی با 5 تا واژه
1 :دیگه
2 : دوست
3 : ندارم
4 : خیلی
5 :ساده
روزی که عشق را قسمت کردند پرواز را به تو دادند ….
قفس را به من…
ساز را به تو دادند ….
غم را به من و من تشنه ی کویر دشت بارانم …..
مانند طایفه ی خاک می مانم
و من هر شب این ساز را
به بهانه ی تو به صدا در می آورم…
s a n i
s e v i y u r o m
در این شهر صدای پای مردمی است که همچنان که تو را میبوسند
طناب دار تو را می بافند
.................
مردمی که صادقانه دروغ می گویند
میروم تا کس نداند راز تو
من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم زبی آبی
...................
.
....................
ولی با خفت و خواری پی شبنم نمیگردم

شاعر قبول کرد و سلطان پا به پله اول گذاشت.
همه شب تا به سحرگاه دعا
یاد داری که به من می دادی
درس آزادگی و مهر و وفا
همه کردند چرا ما نکنیم
وصف روی گل زیبای تو را
تا ته دسته فرو خواهم کرد
خنجر خود به گلوگاه نگاه
تو اگر خم نشوی تو نرود
قد رعنای تو از این درگاه
مادرت خوان کرم بود و بداد از پس و پیش
به یتیمان زر و مال و به فقیران بز و میش
یاد داری که تو را شب به سحر میکردم
صد دعا از دل مجروح پریشان احوال
وه که بر پشت تو افتادن و جنبش چه خوشست



