قطعاُ روزي
صدايم را خواهي شنيد.
روزي که
نه صدا اهميت دارد نه روز
.....!
كنارم گذاشتي
كه تلخم كني...؟!
شرابي شدم ناب
حالا خماري ام را بكش
دیگه نمیخوام با تو باشم دیگه نمیخوام....
هرچی کشیدم دیگه بسه تو رو نمیخوام
آخه دروغه همه حرفات اینو میدونم.....
آخه دروغه غم چشمات اینو میخونم
دیوونه میشم وقتی میبینم بازیچه بودم میون دستات
آخه تو بودی همه وجودم بزار بمونم پیش دو چشمات
از وقتی رفتی دلم گرفته امون نمیده اشک دو دیده
اگه رفتم نگو رفیق نیمه راه بود بگو خسته بود
اگه رفتم نگو همه حرفاش دروغ بود بگو خیلی دروغ شنیده بود
اگه رفتم نگو دلمو شکست بگو دلش شکسته بود
اگه رفتم نگو عاشق نبود بگو دیونه عشقش بود
اگه رفتم نگو نامرد بود بگو تو زندگیش فقط نامردی دیده بود
عاشقي كار تو نبود من عاشقت بودمو بس
همه ي احساس منو كشتي تو بر پاي هوس
اما هنوز دوست دارم به جون اونكه دوس داري
وقتي كه اسم تو مياد شكسته ميشه اين قفس
بهش بگين پيشم نياد بگين كه رفت مسافرت
به پاي عشق لعنتي هرچي كه داشت گذاشت و رفت
بهش بگین همین روزا توی دلم میکشمش
خدا نیاره اون روز و بیفته چشمام تو چشش
دیوونه بود اما دلم دیونه تر از عشق اون
قلبم و زد به نامش و پر زد و رفت از آشیون
تا آخرش بخون
نیمه شب آواره و بی حس و حال
در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال
دل به یاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دو ماهی می گذشت
یک دو ماه از عمر رفت و برنگشت
دل به یاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی ، آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او
همنشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دل بستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بی خبر
دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دم ساز شد
گفتگو ها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پابرجاست دل
گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو ذورق بان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست می دارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیبایی ات مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
خوبی او شهره ی آفاق بود
در نجابت در نکوهی طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی نهاد
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون و عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر نا گاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است
خصم جان و تشنه ی خون من است
بخت بد وین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ی او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت ، فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند
بر من و بر روزگارم دل نبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است
من میرم اما با دل خون و پریشون
با قصه های تلخ وبارنج
فراون
با کوله باری از غم
روزای رفته
با خاطرات تلخ از خاطر نرفته
ای کاش میرفتم
نه حالا که شکستم
حالا که حتی از خودم
بیزار و خسته ام
حیف از دل من
از جوونی
از گذشته
از روز و شب هايی
که رفته برنگشته
حیف از یه عمری عاشقانه
دل سپردن
عمری فریب وعده های پوچ رو خوردن
من میرم اما با دلی خون
و پریشون
با قصه های تلخ و بارنج
فراون
ای کاش میرفتم
نه حالا که شکستم
حالا که حتی از خودم
بیزار و خسته ام
هیچکس برای دیگری نمینویسد،
چیزهایی که میخواهم بنویسم هرگز موجب نخواهد شد آن دیگری که دوستش دارم مرا دوست بدارد…
نوشتار دقیقاً همان عرصهای است که «تو آنجا نیستی»،
این آغاز نوشتن است.
این محاله این فقط یه اشتباس
عشق من پاکه مثل فرشته هاس
عشق من اهل زمین نیست میدونم
عشق من هدیه ای از سوی خداست
عشق من بگو که اشتباه شده
بگو اون تو نیستی با یکی دیگه
تو که اهل بی وفایی نبودی
بگو که چشام داره دروغ میگه
این محاله من که باور ندارم
مگه میشه اون تو باشی، نمیشه،نمیشه
من دارم از غصه دیونه میشم
همه وجود من پر از غمه
بگو اون تو نیستی با یکی دیگه
بخدا این نفس آخرمه
ای یار
ای یار
این محاله این فقط یه اشتباس
عشق من پاکه مثل فرشته هاس
عشق من اهل زمین نیست میدونم
عشق من هدیه ای از سوی خداست
عشق من بگو که اشتباه شده
بگو اون تو نیستی با یکی دیگه
تو که اهل بی وفایی نبودی
بگو که چشام داره دروغ میگه
این محاله من که باور ندارم
مگه میشه اون تو باشی نمیشه
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
خواب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
موندم از کجا شروع شد که تو رو دوباره دیدم
هنوز از راه نرسیده ته قسمون رسیدم
يكي جز من تو دلت بود واسه اين بود برنگشتم
وقتي لبخندتو ديدم حتي از
خودم گذشتم
اين فداكاري من رو ديگه جز من كي ميدونه
جز توئي كه خوبيامو ديگه يادت نميمونه
شايد اصلا ديگه يادت بره كه مثل قديم جون مني
ولي
يادت نره خوشبختي الآنتو مديون مني
وقتي محتاج تو بودم تو فداكاري نكردي
حال و روز منو ديدي اما باز كاري نكردي
شونه خالي كردي از من با هزار
عذر و بهونه
درد و دل كردم دوباره با در و ديوار خونه

برای دیدنم بشتاب
که نوشدارو اثر ندارد بعدا
گو بگو که نگاهت، ز من چه می خواهد؟
لبان غرق گناهت، ز من چه می خواهد؟
سرود گنگ نگاهت، چه خواهشی دارد؟
بگو که چشم سیاهت، ز من چه می خواهد؟
خجالت نکش بگو دیگه
آمدنت را خوب یادم نیست
بی صدا آمدی، بی آنکه من بدانم
وبی اجازه ماندی، بی آنکه من بخواهم
اما اکنون که با ذره ذره وجودم ماندنت را تمنا میکنم
قصد سفر کردی؟!
تو ای مهمان ناخوانده قلبم، بمان
بمان که ماندنت را سخت دوست دارم...
التماس ماندن است
که قلبم را از رگهای معجزه حلق آویز کرده است
در قهوه چشمانت
رویایی است که بر ناقوس تنم می لرزد
و دود می شود از سر انگشتان خیالم
خسته ام و کسی نقشی نمی زند از طرح نگاهت
شاید فراموشت شدم شاید دلت تنگه برام
شاید بیداری مثل من به فکر اون خاطره ها
شاید توهم شب که میشه میری به سمت جاده ها
بگو تو هم خسته شدی مثل من از فاصله ها
با هرقدم برداشتنت فاصله بینمون نشست
لحظه ای که بستی درو شنیدی قلبم شکست
یادت بیاد که من کی ام همون که میمیره برات
همونی که دل نداره برگی بیفته سر رات
نمیتونم دورت کنم لحظه ای از تو رویاهام
تو مثل خالکوبی شدی تو تک تک خاطره هام
از کی داری تو دور می شی از من که میمیرم برات
از منی که دل ندارم برگی بیفته سررات
بگو من از کی بگیرم حتی یه بار سراغتو
دارم حسودی میکنم به آینه ی اتاق تو
عاشق آیینه بودم هر روز تورو می دیدمت
کاشکی هنوز داشتمتو هر لحظه می بوسیدمت...
کنار تمام افتخاراتم جای تو خالیست
اما
دیگه خیالی نیست
کاش همان لحظه که تقدیم تو شد هستی من
میسپردم که مواظب باشی
جنس این جام پر از عشق بلور است
مبادا که بازیچه شود
میشکند....
هرگز نشد بیای پیشم بگیری دستای منو
بدونی من عاشقتم گوش کنی حرف های منو
تو بی وفا بودی ولی اونکه برات میمرد منم
تازنده ام دوست دارم اینه کلام آخرم
من که نتونستم تو رو یه لحظه تنهات بذارم
تو سردی خاطره هام بگم که دوست ندارم
دلم می خواد همین یه بار اشکامو پنهون نکنم
باور کنی تو رو می خوام غربت و زندونی کنم
بیام به شهر خاطرات غرق بشم توی نگات
دیوونه وار فدات بشم بمیرم من واسه چشات
اما هنوز فاصلمون دوره و دست من جداست
ترانه سکوت من تو بغض آخرم رهاست
کاشکی می شد فقط یه بار بیای بگی دوست دارم
توچشم من نگاه کنی ببینی عاشقت منم
مردان بزرگ همچون کوه اند
که هر چه از آن ها
دورتر می شویم
عظمت آن ها
بیشتر آشکار می گردد
تو یه جوابی با 5 تا واژه
1 :دیگه
2 : دوست
3 : ندارم
4 : خیلی
5 :ساده
در این شهر صدای پای مردمی است که همچنان که تو را میبوسند
طناب دار تو را می بافند
.................
مردمی که صادقانه دروغ می گویند
میروم تا کس نداند راز تو
من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم زبی آبی
...................
.
....................
ولی با خفت و خواری پی شبنم نمیگردم
شاعر قبول کرد و سلطان پا به پله اول گذاشت.
همه شب تا به سحرگاه دعا
یاد داری که به من می دادی
درس آزادگی و مهر و وفا
همه کردند چرا ما نکنیم
وصف روی گل زیبای تو را
تا ته دسته فرو خواهم کرد
خنجر خود به گلوگاه نگاه
تو اگر خم نشوی تو نرود
قد رعنای تو از این درگاه
مادرت خوان کرم بود و بداد از پس و پیش
به یتیمان زر و مال و به فقیران بز و میش
یاد داری که تو را شب به سحر میکردم
صد دعا از دل مجروح پریشان احوال
وه که بر پشت تو افتادن و جنبش چه خوشست


